من
برادرماه پیشونی هستم وقتي كه يكي از نوشته هاش توسط يكي از دوستانش بدستم رسيد تصميم گرفتم اينجا هم بگذارمش:
وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خوادیه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه قریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشبنی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی.....و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست...
يادش گرامي باد
تا حالا شده يه هو تو جمع احساس تنهايی بياد سراغت؟؟...يه جوری احساس تنهايی کنی؟؟...دلت بخواد سرتو بزاری رو شونه ی يک و زار زار گريه کنی؟؟..تا حالا شده احساس کنی بار غمت اونقدر سنگينه که هيچ موجود فانی ديگه نمی تونه تحملش کنه؟؟...
اگه تا حالا اين احساس ها سراغت نيومدن، آرزو می کنم هيچوقت سراغت نيان...
بازم بوی مهر مياد...بوی کتاب و دفتر ....بوی جوهر خودکار...بوی پروژه و بوی تحقیق.....بوی شيطنتهای دوران تحصیل.....و يه عالمه بوی خوب ديگه .......يه هفته ديگه به شروع درس مونده.....اخی چقدر خوبه ها......اما اگه تابستون نبود اصلا يه همچين احساسی به ادم دست نمی داد......ای که چقدر خوبه ادم معلمارو اذيت کنه .....بچه خرخون کلاس بشه......گاهی درس نخونه........نمی دونم والله...يه جورايی خيلی دلم تنگ شده......
الان ساعت ۵:۳۷ بامداد به وقت گرينويچ تهران است...
احسان يه چيزايی راجع به بوی جوراب و سوسک و دوستی نوشته بود که من کامل نخودم.....اما اولش نوشته بود بدش مياد کسی تو وبلاگ غرغر کنه.....اوخی...بعدا می رم کامل نوشته شو می خونم...راستی يه پديده ی عجيب تو نظرات نوشته ی سه شنبه نگاه کنيد کی نظر داده؟؟؟...خوده شخص شخيص کاکتوس جون جونا.....وای که چه خوب....
سياوش هم دوتا داستان اشک دربيار گريه دار نوشته....(به کسی نگی فکر کنم دوميش داستانه خودشه...)....اگه تونستيد يه سری بهش بزنيد.......

از شوشو جون خبر ندارم کسی ازش خبری داره؟؟؟......دختر ۱۵ ساله جون قول لينک به من داده بود اما انگار خبری نيست....

خوبيش اينه يه دوسته جديد پيدا کردم....به قول داداش بزرگه من خراب دوستم

......
يکی از اين ادمای خنگ ماله سال ۲ بعد از ميلاد گفته بچه ها بسته هايی از درد و رنج و عذاب هستند مطمئنا اين اقاهه خودش دورو برش بچه نبوده که ببينه بچه ها چقدر شيرينن....من خودم دوتا بچه بزرگ کردم....اوليش وقتی ۳ سالم بود تا همين الان که بزرگ شده....دوميشم الان سه ساله شه هر دوتا بچه های دوتا عمه های من هستن.....من عاشق بچه ها هم هستم....
وای دنيا چقدر قشنگه وقتی از يه زاويه ديگه بهش نگاه کنی تو اين چند روزه خيلی غمگين بودم...می دونيد خيلی سخته يکی که براش مي ميری بهت تهمت بزنه در صورتی که خودشم می دونه داره چرند ميگه....اما امشب وقتی ساعت ۴ صبح زنگ زد ديدم اونقدر قوی شدم که وقتی گفت برگرد بگم نه....گفتم نه...شايد خيال کنيد سنگ دلم يا عشق الکی بوده نه اينطور نيست اما من ديگه قدر خودمو می دونم....ادم بايد با کسی دوست باشه که لياقت دوستی رو داشته باشه...منم نگفتم ديگه عاشقش نيستم گفتم؟؟؟.......اما خب همه چی عوض شده ديگه من اون دختره قبل نيستم که همش تو فکره ديگران بود و حالش از خودش به هم می خورد البته الانم تو فکره ديگرانم....اما ديگه خودمو دست کم نمی گيرم....من واسه آينده ام برنامه دارم....و گذشته؟؟؟....گذشته هيچی جز يه خاطره ی کهنه کنج طاقچه نيست و فقط بايد ازش درس گرفت....و زمان حال؟؟؟.....سرچشمه ی آينده و گذشته.....
خب اينم از سخرانی امروز آيت الله عظمی(درسته؟؟؟) ماه پيشونی........تا فردا.......
سلام....شرمنده شدم کلی مرسی از اينکه تراوشات اين مغز ملتهب بنده رو مورد لطف قرار داديد....آخی زندگی زيندگانی.......جاتون خالی اين گروه آرين(تنها گروه ايرانی که من آهنگاشونو درست حسابی شنيدم...)....چندتا آهنگ قشنگ داره....امروز اينقدر گوش دادم که نگو.......به قول يکی اوخی......امشب از اون شبا بود کلی خودمو واسه بابام لوس کردم....به قول بابام دختر اونم يکی يه دونه تو خونه ی باباش سروره(اين server نيستا SARVAR هست)....اشتباه نخونيد.......خلاصه از اون شبای کلی خوب بود....کلی هم حالم خوبه....
تا حالا شنيدين يکی با ستاره ها حرف بزنه؟؟؟.....من می زنم...اونم هرشب قبل از خواب...نمی دونيد...گاهی همچين تو بحث غرق می شيم که يه هو داد می زنم بابام بيدار می شه می گه دختر تو دوباره زد به سرت؟؟؟ خجالت بکش با اين هيکل و قد و قواره....بعد دوباره می خوابه و منو و ستاره ها کلی می خنديم....زبونه گلا رو هم بلدم باهاشون حرف می زنم.....همينطور زبونه حيوونا....جالبه يه ملت بهم می گن ديوونه...خدايی ديوونه گی هم عالمی داره ها.....دوونه ها خيلی خوشبختن......يه جمله هست که می گه:
عاقل در فکره راه بود......ديوانه از آب گذشت......راستی من دوشنبه تولد دعوتم.....دعا کنيد بهم خوش بگذره آخه من رقصيدن بلد نيستم

....بهم هم گفتن حتما بايد برقصی

.....واييييييی خدا........من از رقصيدن خوشم نمياد اما تولد بهترين دوستمه....۵ساله باهم دوستيم.....نمی شه نرفت......
يکی از دوستام ازم پرسيد چرا سير وبلاگت عوض شده گفتم اين وبلاگ جزيی از منه....هر وقت من خوشحال باشم اينم خوشه و........
دوتا از شعرهامو می زارم اينجا بی زحمت نظرتونو راجع بهشون بگيد....
....و زمان می گذرد
از پس ثانيه ها
به تمنای طلوع
از سز آغاز کلام
...و زمان می گذرد
از سر پيچک خواب
تا سرای آفتاب
و حضوری روشن...
و دوميش:
آسمان در غربت است
ابرها می گريند
تلخی لحظه مرگ٬
تپشی در پس دايره هاست
کره ی خاکی سرد
مردمانی بيجان
بی خبر از خوشی ثانيه ها
عشق کاغذ به قلم...
آسمان خسته از اين انسانها
در به در از پی خورشيد
ابرها می گريند....
============================
خيلی چرنده نه؟؟؟

.....
تصميم گرفتم روی درگاه قلبم يه تابلو نصب کنم.....يه تابلو برای اينکه مقاوم شم....واسه اینکه جلوی مشکلاتم کم نيارم....يه تابلو که روش نوشته ورود عشق با بيل ممنوع......
هر آغازی پايانی دارد.......و هر پايان را آغازيست.......اميدوار بودم اين پايان بين من و تو جدايی نيافکند اما انگار که اين پايان اغاز سفريست....سفری تا بينهايت......هر سفر را آغازيست و آغاز سفرم پايان حرف من با توست......ولی هميشه احتمال بازگشت هست......بازگشت به سوی تو.....گرچه مرا نخواستی.......گرچه از تو نبودم........و نخواهم بود.......هرگز..........
يه جمله قشنگ:
the greatest thing you've ever learned is just to love and be loved in return.....
...تمام اون حرفا تو گوشم بود:....دوستت دارم به خدا دوستت دارم....همش تو گوشمه همین الانم تو گوشمه بعد از این همه مدت بازم این حرفا همون جور تازه است....تازه ی تازه مثل گلی که تازه از شاخه چیده شده باشه.....همه اون حرفا:.....عاشقتم به خدا عاشقتم.....همه ی اون راست ودروغا.....تک تک اون کلمات:......به خدا همه ی زندگی ام هستی....اون صداها...دقیقا همین لحظه اینجا در حال نوشتن این جملات تو فضا پیچیده.....چقدر دوستش داشتم.....چقدر واسم عزیز بود.....اما کی بود نمی دونم.....عجیب ترین نوع دوست داشتن هنوز نمی دونستم کیو دوست دارم....این صدای کی بود....همه این حرفا واسم هر روز تکرار می شه....خیلی ها می گن......هر روز یه جمله ساده از دهنم در میاد که:.....ببین من نمی تونم دوستت داشته باشم.
...نه خوشگلم...نه خوش صدا.....نه چیزی...هیچی نیستم....هیچی.....یه دختر بچه.....که دوستاش محدودن ولی همین دوستای محدود رو به اندازه ی جونش دوست داره...
اما واقعا من کیو دوست دارم؟؟؟...............جوابشو می دونم همونی که واقعا دوستم داره به خاطر اون چیزی که هستم.....نه اون چیزی که از دید اون باید باشم....کسی که منو اونقدری دوست داشته باشه که دوستش دارم....